دکتر علی شریعتی

مرا کسی نساخت خدا ساخت؛نه آنچنان که کسی می خواست،که من کسی نداشتم،کسم خدا بود کس بی کسان.

 او بودکه مرا ساخت،آنچنانکه خودش خواست، نه ازمن پرسید ونه ازآن "من دیگرم ". من یک گل بی صاحب بودم.

مرا ازروح خود درآن دمید و،برروی خاک ودرزیر آفتاب، تنها رهایم کرد."مرا به خود وا گذاشت". عاق آسمان ! کسی هم مرا دوست نداشت؛به فکر من نبود. 

وقتی داشتند مرا می آفریدند،می سرشتند،کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد.وقتی داشتم روح می پذیرفتم،شکل میگرفتم،قد می کشیدم،چشمهام رنگ می خورد،چهره ام طرح می شد،بینی ام نجا بت می گرفت،فرشتهء ظریف و شوخ ومهربان و چابک پنجه ای، بانوک انگشتان کوچک سحر آفرینش،آن را صاف وصوف نمی کرد،بر انگا ره کاشکی که تک درختی خشک بر پردهء خیالش تصویر کرده است، آن را تیز وعصیانگر ومهاجم نمی پرداخت؛ 

وقتی می خواستند قامتم را برکشند خویشاوندان شاعر خیال پرور وبلند پرواز نداشتم تا خیال آرزوی خویش را نثار بالای من کند؛وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنایی دلسوز ودلشناس نداشتم تا برود وبرگردد و،از خزانهء دلهای خوب،بهترین را برگزیند؛

وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند،هیچکس،پریشان وملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ،قدیسان ،شاعران،عارفان والهه های زیباییهای روح وخدایان هنرواحساس وایمان،نازترین ونازنین ترین را انتخاب کند،وقتی ...وقتی...وقتی....