آیا بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟!!!!!


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.....

ادامه نوشته

یا صاحب الزمان........

ادامه نوشته

زود قضاوت نکنیم....

در متهم کردن دیگران عجله نکنیم!!!

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده، به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمی‌دانست این موضوع را چگونه با او درمیان­ بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگی‌شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

ادامه مطلب رو از دست ندین

ادامه نوشته

ای خداوند ایران زمین

 
ای خداوند ایران زمین

در آستانه ی سال نو تورا می ستاییم که ما را به کالبد هستی در آوردی و به ما خرد بخشیدی تا راه از چاه، و شایست از ناشایست باز بشناسیم.
اندیشه ی نیک را بر ما فراز آوردی تا گفتار و کردار خود را با آن همساز کنیم.
به ما توان بخشیدی تا با کار و کوشش، و جهش و جنبش، خانمان و روستا و شهر و کشوری آباد پدید آوریم.
به ما توان دادی تا با شادی پراکنی و مهر گستری دستیاران تو در کار آفرینش جهان باشیم و جهان بهتری برای خود و برای دیگر مردم ِ جهان پدید آوریم و شادی و مهر در میان مردمان بگسترانیم.درآستانه ی سال نو ترانه ی ستایش ما را که از ژرفای دل فراز می شود بشنو و خواست هایمان را برآورده ساز.
نیروی پایداری را در ما بیفزا، تا بر کاستی ها چیره گردیم و در پیکار زندگی سربلند باشیم .
در خانه هایمان پسران و دختران سینه ستبر و بلند بالا و زیبا را فزون بگردان ، و ما را که ستایشکران تو ایم پیروز گر بساز.

به ما تندرستی و توانایی ارزانی بدار تا همه ی آن چیز ها را که به زندگی شکوه و شادمانی می بخشند فراچنگ آوریم .
بشود که روشنایی تو بر زندگانی ما پرتو بیفشاند.
بشود که در خانه ها ی ما شادمانی و پر خواستگی ریشه بگستراند.
بشود که دانش نیک بیاریمان آید و ما را بسوی زندگی بهتر راه بنماید.

عیدسعیدقربان

اولين معنايي كه از عيد به ذهن ميرسد، تغييراتي است كه انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت ميبيند . اين آرايش ظاهري همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يك معنا عيد ناميده شده است .

در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است كه : هر روزي كه انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است چرا كه زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است وباعث برهم خوردن آرامش دروني و بيروني انسانها ميگردد و اين همان چيزي است كه با عيد يعني آرامش و شادماني منافات دارد .

 از سوي ديگر حركت انسانها به سوي علم و معرفت همواره با شادماني و نشاط توأم است خاصه آنكه وقتي  انسان معناي جديدي كشف ميكند ، ابتهاج زائد الوصفي تمام وجود آدمي را در بر ميگيرد ، آن لحظه تازه عيد ناميده ميشود .
 

 

ادامه نوشته

دست نیاز

خداوند ...مناجات
امروز جمعه ...
دلم می گیرد و به یاد آقایم دلتنگ تر از همیشه ام !
من نیز همچون تمام منتظرانِ سرورم ، هرجمعه کمتر پلک می زنم تا زودتر ببینمش !
هرجمعه که کوچه پس کوچه های دل را آب و جارو می کنیم ، برای استقبال از گام
هایی که معطر به عِطر گل یاس اند ...
همه در این اندیشه ایم که : " این جمعه ... جمعه ی وصل است ؟؟؟؟"
مهدی جان !
این منم ...
رو سیاه ترینِ منتظرانت !
به ستوه آمده از این همه نخوت و کینه و بوی تعفنی که دنیا را فراگرفته است !
از کودکی آموختم وآموختیم که : دنیا مرزعه آخرت است ؛
پس ... هرچه داشتیم ، کاشتیم !
"اندک اندک" ، هرچه که بود ... !
وامروز این مزرعه با تمام اندک محصولش ، غرق آتشی از کینه و نفرتِ شیطان است!
نفرتی که منِ انسان* ، بازیگر آنم !

جانم به فدایت ...
امروز در این هوای غبار آلود ، چَشم ، چَشم را نمی بیند ، چه رسد که دل ... دل را ؟!
هر دم که فرو می بریم ، به شوق عطر حضور توست ؛ ورنه این هوا غریب است ...
و همچو بغضِ گلوی تمام دلشکستگانت ... سنگین !
مفهوم زندگانیم ...
از گذشته هیچ کودکی به دنیا نیامد مگر با ... گریه ؛
حال این گریه از کجا بود ؟ فقط خدا می داند ...
همواره اندیشیده ایم ، که شاید از فراغ تنها آغوش مهربان و بی منت بود ؛
و این بغض و گریه ، بر گلو می ماند و پنهان بود تا ... وصال !
اما امروز چه بر سر انسان آمده که قهقهه می زند ، بر آن هق هق عاشقانه ؟!
این شریف ترین مخلوق چه کرده که ، پلیدترین مخلوق او را به سخره گرفته است ؟
صدای قهقهه های شیطان آزارم می دهد ، حتی گوش خراش تر از آنروز است ...
همانروز که ... هبوط یافتم !!!!!!!!
ای پسر فاطمه ...
امروز گرچه دستمان تهی ست و سرد ، اما دل همواره لبریز گرمای عشق توست !
این روزها نجوا ، نجوای العجل است برای ظهور منجی* ...
که البته شیطان کمر همت خود را بسته تا این واژه را نیز همچون انسانیتِ انسان ها ،
به بازی گرفته و باب میل خود معنا بخشد ...
اما به خداوندگاری که در هیچ کجای دنیا نیافتم همچو او را ، که تو تنها آرامشبخش
این همه بشر هستی و تنها تو منجی بودی و می مانی !
عزیز زندگانیم ... گرچه دل ، تنگ است ، اما مجال تنگ تر ...
فقط می خواهم بگویم : " امروز همچو هرجمعه دیگر ، دستان منتظرانت دخیلند بر
آستان پر مهر خداوند ، تا مگر ... ! "
اللهم عجل لولیک الفرج ( عج )

مجسمه سازی به نام ...

مجسمه سازی به نام ...

می گویند زمانهای دور پسری بود به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد . این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد  و هیچ نمی گفت . روزی شاهزاده ای از کنار کلیساعبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید . ازاطرافیان در مورد پسر پرسید . به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید . شاهزاده دلش برای پسرک سوخت . کنار او آمد و آهسته به او گفت : «جوان ! به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ ! بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی ! »و پسرک در مقابل چشمان حیرت زده پرنس مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد :« من همین الان در حال کار کردن هستم ! » و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد .                                                                            

 

پرنس از جا برخاست و رفت . چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است . مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید . نام آن پسر «میکل آنژ»بود !

نیایش

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا

خدایاجز توایا مهربانی هست؟

گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم

نمیشد باورم اما چه زیبا باز من را سوی خود خواندی

عزیزا من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست

خداوندا مرا البته میبخشی

گمان کردم به جرم غفلت از تو

مرا راندی ودر را پشت سر بستی

حبیبا باورش سخت است

اما تو مرا اینک برای اشتی خواندی

به پاس اشتی با تو اینک

من خدایا عهد میبندم

از این پس بی شکایت دوست خواهم داشت

بی توقع مهر می ورزم

به لبهایم تبسم را به چشمم نور پاکت را

به قلبم مهرورزی را

خداوندا بلندای دعایت را عطایم کن

خودت گفتی بخوان

می خوانمت اینک مرا دریاب.

نمونه اى از یک ایمان واقعى !

نمونه اى از یک ایمان واقعى !

ارتباط سحرآمیز ایمان و درمان

ابوبصیر نقل مى کند: روزى پیش امام جعفر صادق (علیه السلام ) بودم . زن مسلمانى به نام ام خالد عبدیه از کشور عراق به محضر مقدس آن بزرگوار وارد شد و عرض کرد:

آقا جان قربانت شوم ، دچار علت و مرضى شده و نقاهتى پیدا کرده ام که آسایش و راحتى ام را سلب کرده است . لذا براى بهبودى و شفاى خویش به اطباى عراق مراجعه کردم . همه شان با اتفاق کلمه براى علاج و بهبودى مرض و کسالتم ، دستور دادند که سویق و آرد بریان شده را با نبیذ و شراب مخلوط نموده و بخورم و من اطلاع دارم که تو از شراب بیزارى جسته و نفرت دارى و شرب و خوردن آن را مکروه و ناپسند مى دارى . از این جهت دوست داشتم این مطلب را از خود شما بپرسم که آیا در چنین حالى و با این مرض و گرفتارى به خوردن آن مجاز و مأذون هستم یا نه؟ از شما کسب تکلیف و وظیفه مى نمایم .

حضرت فرمود: با اینکه دکتر و پزشکان عراقى علاج نقاهت و مرض تو را در آن تشخیص داده و مى دانند، چرا نمى خورى و چه چیز تو را از خوردن آن مانع شده و جلوگیرى مى نماید؟1 زن عرض کرد: من از پیروان و اتباع و دوستان و علاقه مندان شما مى باشم و تو را به امامت و رهبرى و پیشوایى قبول نموده و پذیرفته ام .هر طورى که دستور بدهى من باید امتثال و اطاعت کنم و پس از مرگ که با خداى خویش ملاقات کردم و مرا در محکمه عدل و دادگاه پروردگار نگه داشتند و از من پرسش نمودند که چرا به برنامه و دستور دکتر و پزشک خود گوش نداده و شراب نخوردى و خود را به هلاکت انداختى و عاقبت دچار و گرفتار مرگ شده و قاتل خود شدى ؟ در پاسخ مى گویم : امام و مقتدایم جعفر بن محمد (علیه السلام ) مرا از خوردن آن نهى و منع فرمود و اگر گفتند: چرا خمر و شراب را خوردى با اینکه مى دانستى خداوند آن را حرام و قدغن کرده است ؟ در جواب مى گویم : رهبر و پیشوایم امام صادق (علیه السلام ) به من امر فرمود.

حضرت امام صادق (علیه السلام ) به ابوبصیر فرمود: اى ابا محمد (کنیه ابوبصیر) آیا توجه دارى به سخنان و گفتار این بانوى مسلمان یعنى چطور در صعب ترین و سخت ترین اوقات و احوال خویش از ایمان و دینش دست نکشیده و از احکام و آداب آن سؤ ال و پرسش مى نماید؟ سپس حضرت فرمود: قسم و سوگند به خدا به یک قطره اش هم اجازه نمى دهم و نباید چکه اى از آن هم بچشى زیرا نادم و پشیمان مى شوى موقعى که نفس و جان و روحت به اینجا که برسد (حضرت با دست خودش به گلویش اشاره کرد) و این کلام و سخن را سه بار تکرار کرد. سپس فرمود: اى ام خالد متوجه شدى و دانستى که چه گفتم ؟ آن بانوى مسلمان عرض کرد: بلى و بعد حضرت فرمود: آن مقدار شرابى که میل را مرطوب و نمناک کند، یک خم را نجس و ناپاک و آلوده مى نماید و این حرف را سه مرتبه اعاده و تکرار فرمود. 2

منبع. تبیان

درددلی با خدایم

    

گفتم: چقدر احساس تنھایی می كنم


گفتی: فانی قریب


.:: من كه نزدیكم / بقره/ ١٨۶



گفتم: تو ھميشه نزدیكی؛

من دورم... كاش می شد بھت نزدیك شم


گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا

و خيفة و دون الجھر من القول بالغدو

و الأصال


.:: ھر صبح و عصر، پروردگارت

رو پيش خودت، با خوف و تضرع،

و با صدای آھسته یاد كن / اعراف/

 

ادامه نوشته