باد خزان
ولی حالا دست پر برگشتم با غزلی به نام "باد خزان" که از اشعار خودمه و امیدوارم مورد قبول شما دوستان قرار بگیرد.

باد خزان
رفتنم را از باد خزان پرس شکستنو و پر کشیدنو ز بلبلان پرس
گویند هر آمدنی رفتنی دارد رفتنم را از باد خزان پرس
گر رهی نداشتم به اقبال تو خرابست این وجود خسته دگر مپرس
هر ناله و فریاد من سوزی دارد مست و خرابم زین خرابتر مپرس
قصه درداست این کهن غصه کس نداند زین غصه من تو هم مپرس
حسرت عشق تو شد همراه تنهائیم دگر تنها نیستم از سودای عشق مپرس
علاج این دردم کس نداند نا علاجم زین غصه تو هم مپرس
شمع اگر سوزد در حسرت پروانه سر تا به پا سوختم من دگر مپرس
عشق تو هم نیامد به کارم رهسپار عالمی دگرم دگر مپرس
حالم دگرگون است حالی ندارم حال بی حالان را تو مپرس
قصه هر شب غصه است برایم یکی بود دیگری را تو مپرس
مست و خراباتی هم عالمی دارد تو کز این عالم خبر نداری دگر مپرس

