یه خاطره از ترم اولمون گذاشتم که هنوزم یادش می افتم کلی می خندم مطمئنم بچه ها هم بخونن واسشون خیلی جالب باشه....

یادش به خیر روزای اول دانشگاه اومدنمون بودهنوزتو فکرضد حالی بودیم که خورده بودیم که به اسم دانشگاه زابل ما رو تبعید کرده بودند به زهک اونم واسه خودش داستانی داره که زدو اسم ما رد شدو خوردیم تو خوابگاه هجرت با کلی از بچه های ترم اولی.. آقا ما بی خبر از قوانین سخت گیرانه دانشجویان ترم بالایی که واسه ترم اولیا وضع میکردند شبو باخیال راحت گرفتیم تخت خوابیدیم بی خبر از اینکه ترم بالایا واسه ما نقشه ها کشیدند آقا ساعت حدودا دونیم شب میشد که صدایی زلزله هشت ریشتری کل خوابگاه رو به مدت چند ثانیه لرزوندبچه ها همه مثل گربه ها وحشت زده از سر تخت هاشون میپریدن رو سرو گردن هم به طرف در فرار می کردند تا بلکه از این سوءقصد جان سالم به در برند که یهویی همه خوردند به در قفل شده خوابگاه که از بیرون یه قفل بزرگ زرد رنگ خورده بود همه بچه ها تو هیاهو بودند یکی از بچه هاباصدایی آکنده از ترس  همش تکرار میکرد اشهدتونو بخونین... اشهدتونو بخونین... یکی میگفت زلزله اومده یکی میگفت حمله تروریستی آقا ما هاج واج منتظر پس لرزه های این حادثه هولناک بودیم که یکی از بچه گفت که زنگ بزنین ۱۱۰.ویکی دیگه از بچه ها  به جای ۱۱۰ زهک زنگ زده بود۱۱۰شهر خودشون ....۰که بعداز این ماجرا اینقدر بش خندیدم)یکی دو نفر هم زنگ زده بودند به سرایدارو اونم هم با همراه نگهبانو ۱۱۰باهم رسیدند وبا شکستن قفل در لبخند دوباره ای بر لبان این طایفه وحشت زده بخشیدند اقا بعداز گذشت چند روز ازاین واقعه که برای ما شبیه یازده سپتامبر بود چند نفر از هم خواگاهیامون طی یه حرکت کاراگاهی موضوع جنایتو پی گیری کردیم که نتجه این شد که چند نفر از فریب خوردگان طایفه ترم بالایی با قفل کردن در خوابگاه وکوبیدن پنجره هاوکولر ها باگرزهای گران  باعث ترساندن بچه هامون شده بودند